شناسه خبر : 69159
سه شنبه 05 شهريور 1398 , 12:20
اشتراک گذاری در :

در مقابل آنها ایستاده‌ایم/تصاویر

در نامه شهید حسین نیاسری از خیانت به وطن در کنار رشادت‌های بی‌دریغ رزمندگان اسلام یاد می‌شود، شرح ماجرا در متن نامه شهید وجوددارد که در ادامه مطلب می‌آوریم.

 
در مقابل آنها ایستاده‌ایم

شهید حسین نیاسری‌ازناوه  بیست و پنجم اردیبهشت 1338، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش اسماعیل و مادرش توران نام داشت. وی تا اول راهنمایی درس خواند و ششم شهریورماه 1361، در زادگاهش مورد سوقصد گروههای ضدانقلاب قرار گرفت. مزارش در بهشت زهرا تهران میعادگاه عاشقان و عارفان پاکباخته است.

 

در مقابل آنها ایستاده‌ایم

نامه خواندنی از شهید حسین نیاسری را در ادامه مطلب می‌آوریم:

«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» «قرآن کریم».

مپندارید که شهیدان مرده‌اند بلکه زنده‌اند و نزد خدا روزی می‌خورند.

«با آرزوی شهادت»

خدمت پدر و مادر عزیزم سلام عرض می‌کنم و امیدوارم که حالتان خوب باشد و اگر از احوالات این‌جانب خواسته باشید، سلامت هستم و از خدا و امام امت و شهیدان به خون خفته خجالت می‌کشم که هنوز زنده هستم. شاید خدا مرا قابل نمی‌داند که زودی‌ها دست وردار باشم. آنقدر دراین جبهه و آن جبهه با کفار بعثی می‌جنگم تا شاید خدا مرا به درجه شهادت بعد از نابود کردن تمام بعثی‌ها نائل کن.

«لایق شهادت»

پدر و مادر عزیزم اگر یک روزخبر شهادت مرا شنیدید یک دفعه ناراحت نشوید بلکه آن روز، روز عروسی من است و شما دختری را که گفته بودم برایم بروید خواستگاری مادر نظر بگیرید یادتان بیاید که گفتید خودت برو بگو ولی من ناراحت نیستم بلکه خواست خدا این بود که شما این کار را نکنید که دختری را که منتظر نامزدش است که از جبهه جنگ با کفار بعثی برگردد و با هم عروسی کنند یک دفعه خبر شهادت نامزدش را بشنود و من آن روز گفتم ولی 2 یا 3 روز بعد پیشمان شدم و گفتم هر چه خدا بخواهد همان می‌شود و من می‌روم به جبهه اگر لیاقت شهیدشدن را داشتم که خوش به سعادتم و اگر هم نداشتم و بعد از جنگ و پیروزی اسلام بر کفار بعثی انشاءالله جشن پیروزی اسلام و عروسی مرا یکجا می‌گیریم.

«گزارشی از جبهه»

خوب سرتان را با این حرفها درد نیاورم و خلاصه این گروهی که به جبهه رفته بودیم برایتان بگویم، ما در روز 15 دی ماه و شهادت حضرت امام حسن(ع) به جبهه رفتیم و در راه جبهه به یک جنازه شهیدی برخوردیم که از افراد گروهان خودمان بود و ما آن وقت نمی‌دانستیم که یکی از افراد خودمان است و به راه خود ادامه دادیم تا رسیدیم به سنگرهایمان و فهمیدیم که آن شهید یکی از برادران گروهان خودمان بوده است وما همگی ناراحت شدیم و یکی از بچه‌ها به ما گفت که برای سلامتی شما یک قربانی هدیه کردیم، خوش آمدید ما دو یا سه روز در سنگرها ماندیم و خلاصه روز سرنوشت‌ساز فرا رسید، دوشنبه 20 دی ماه حمله به دشمن را شروع کردیم.

 

«ماجرای عملیات»

جریان از این قرار بود که ما از جمعه شب شروع کنیم به طرف دشمن تیراندازی کردن و تا دشمن خیال کند که قصد حمله داریم با تمام حواسش به طرف ما کند تا یک ستون از واحد زرهی تانک از راه شادگان جاده تدارکاتی آنها را در ساعت 8 صبح 20 دی نبندیم تا به آنها کمک برسد و ما حمله را شروع کنیم. برنامه درست انجام شد ما 8 تانک جاده اصلی را بسته و تیررس آن 8 تانک قرار می‌گرفتند و نابود می شدند، خلاصه صبح ما چندی که از بیسیم شد که تانک‌های دیگر قرار بود برای حمله به دیوار رفته بودند 50 نفر اسیر گرفته‌‌ا ند و ما خوشحال از این طرف حمله را شروع کردیم و غافل از اینکه 8 تانکی که برای بستن راه نیروی کمک به عراقی‌ها گذاشته بودیم؛ ستون پنجم از آب در می‌آیند و جاده را باز می‌کنند و به پایگاه می روند و نیرو برای آنها می‌رسد و 500 نفر اسیر که از دست می‌رود 80 نفر از برادران ارتشی و تعداد 30 تانک به غنیمت آنها درمی‌آید و در حدود 30 نفر از فدائیان اسلام شهید و تعدادی زیاد زخمی شدند که یکی از بهترین دوستانم که همه جا با هم بودیم در کردستان در سازمان پیشمرگان مسلمان کرد در گروه حزب‌الله و درجنگ با کفار بعثی و آخر به آرزویش رسید و شهید شد و از زخمی‌ها یکی اروجعلی بود و دیگری بهمن مرادی. حجت که در اثر موج انفجار کمرش درد گرفته بود که بلافاصله آن دو تا را به بیمارستان تهران منتقل کردند.

«خیانت به وطن»

یک هفته می‌گذشت که هر شب برای آوردن به جلو می‌رفتیم و آنجا که می‌توانستیم شهیدها را می‌آوردیم ولی یک شهید که 25 دی ماه بود و برای آوردن بقیه شهیدها بچه‌ها به جلو رفته بودند و شهید را آورده بودند و محسن نادری یکی دیگر از افراد گروه که برای گرفتن صبحانه به جلو رفته بود، من خواب بودم و آمد در سنگر و مرا صدا زد. من بلند شدم و او به من گفت که بابک پیش آن شهیدان است و من اصلاً نفهمیدم که چه شد به طرف جلو رفتم و در بین شهدا دنبال بابک می‌گشتم او را دیدم و کاسه سرش بلند شده بود و دستش قطع شده بود. او را به تهران فرستادم این بود خیانت دیگری مانند از دست دادن خرمشهر و آنها همه اعدام شده‌اند ولی چه سودی دارد. اعدام کردن آنها دردی را دوا نمی‌کند. تانک‌ها و 80 اسیر که به دست آنها افتاده‌اند برنمی‌گردند. تا

کی روشنفکران و لیبرال‌ها از خائنین دفاع می‌کنند تا کی خدا می‌داند ولی تا آخرین نفس در مقابل آنها ایستاده‌ایم.

«توسل به ائمه»

روز 29 دی در عصر ساعت 4 خمپاره‌ای که در مقابل سنگر ما خورد. یکی دیگر از برادرانمان در اصابت ترکش شهید شد، در آن روزمن طبق خبری که داشتم به آنها گفتم که اسلحه‌ها را تمیز کنید که امکان حمله به دشمن را داشته باشیم. همه اسلحه را تمیز کردند وقتی که خمپاره در جلوی سنگر خورد حجت جلوی در نشسته بود و محسن درکنار او یعنی آ‌خر سنگر پیش من نشسته بود. خمپاره ترکشش به لبه سنگر کمانه کرد و به پیشانی محسن خورد ما زود او را به بیمارستان می‌فرستیم ولی بی‌فایده بود. محسن بعداز 6 روز که بی‌هوش بود و دکتر در روز سوم بهمن دکتر گفت: دیگر امیدی نیست و فردا دستگاه را برمی‌داریم ما ناراحت به هتل برگشتیم و به آقای هاشمی جریان را گفتیم: آن سید اولاد پیغمبر گفت: فردا شب دعای توسل می‌خوانیم تا شاید نجات پیدا کند. در شنبه چهارم بهمن روز تولد پیغمبر(ع) بعد از نماز مغرب و عشاء دعای توسل خوانده شد. آقای هاشمی آن شب غوغا کردو آن سید و مرد باتقوایی است و بدنش پر از گلوله و ترکش خمپاره است یک جای سالم ندارد. خدا سایه‌اش را از سر فدائیان اسلام کم نکند خلاصه ما هم صبح فردا به بیمارستان رفتیم و دیدیم که حالش خوب و نبضش تند می‌زند. خوشحال شدیم و به بیرون رفتیم.

«شهادت هم‌رزم»

بعدازظهر یک شنبه روح الله از سنگر به هتل آمد و ما دیدیم که لباسش غرق خون است. پرسیدیم که چه شده است. گفت: رمضانی زخمی شده جریان را گفت خلاصه در اثر توپی که برای آنها انداخته بودند 5 نفر شهید و تعدادی زخمی می‌شوند که یکی از آن زخمی‌ها رمضانی است که یکی از بچه های شاهدشت می‌باشد که خیلی حالش خراب است. از ناحیه دست و پا و کمر و گوش زخمهای کلی و عمیق دارند. از یک طرف خوشحالی محسن که حالش خوب شده است و دیگر ناراحتی رمضانی که زخمی شده ما صبح روز بعد به بیمارستان رفتیم که حالش را بپرسیم که در بیمارستان به ما گفتند که ملاقاتی از ساعت 2 تا 4 می‌باشد ما از در پشت بیمارستان به بخش بی‌هوشی رفتیم تا حال محسن را بپرسیم یکی از پرستارها به ما گفت که دیشب شهید شده است ما دنیا را روی سرمان خراب شده و در شادی و غم یکی دیگر از بهترین افراد گروه خود فرو رفتیم و محسن به آرزوی خود که شهادت بود رسید.

دو حلقه فیلم به توسط روح‌الله می‌فرستم که آنها را باید ظاهر کنی و به تهران به آدرس: تهران‌نو منزل بیطرفان بفرستید. به خاطر شهید شدن محسن است که باید این عکس‌ها را روی حجله آن بزنند. دیگر عرضی ندارم به جز پیروزی اسلام و مسملین. «خدانگهدار همه»
منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری

منبع: نوید شاهد
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi